کاش..

کاش لمسش نمیکرد رُخش را آفتاب، کاش باد نمیپیچید در زُلفش،کاش لبخندش در رویم باز نمیشد،کاش بی آنکه بشناسمش گذر میکردم ز او
کاش،ایکاش.. این کاش ها دیگر گذشته بود، من دیگر دیوانه بودم، باز بگویم کاش نبودم؟کاش نمیشد؟ دیگر گذشت..
آن کاش ها تک به تک اتفاق افتاده بودند و مرا شیفته کرده بودند،
باید آنجا می بودی و میدیدی که آفتاب چه رُخی ساخته بود و چه آرام نوازش به راه انداخته بود،
باید آنجا می بودی و میدیدی که باد چه رقصان رقصان ز زُلف او میگذشت و رایحه آن را پخش میکرد، باد شونه اش را بوسه ای میزد و عبور میکرد، گل از دیدن او شکوفا میشد، برگ درختان از دیدن دو یاقوت براق او می افتادند
دیگر از چه بگویم که باور کنی من بی او هیچم.. هیچ و نیستم..، اگر نباشد آفتاب برا چه بنگرم؟باد برا چه لمس کنم؟
یک چیز بگویم..من آن آفتاب و باد برایش بودم اما او آفتاب را تابش خورشید،باد را هوایی که گذراست میشمرد..حال چه کنم دیگر گذشت و من هم باید بگذرم ، زین پس آفتاب را تابش خورشید و باد را هوای بشمرم..
تابشی لمست کند و بادی آرام ز تو عبور کند، ای زیبارخ بی رحم..
من دگر گذشتم و زمان حال همه چیز را گرفت،حال کسی را بیاب که آفتاب،باد و تمام زندگی تو باشد.. اما نه در این جهان بلکه، در جایی که الان هستی.. حال که دیگر نمیتوانم لمست کنم، دستم فقط بر روی خاکی سرد است،آن خاک را من بین و در آغوش من راحت بخواب، گر در آغوشم بخوابی جوانه ای خواهم زد و گلی خواهد رویید به زیبایی تو...
"پایان این بود و بسی تلخ"